تبليغاتX
2Night wolf

2Night wolf

عکس های توپ

زن ناخن بلند ارایشگر شده !!

 

اوج لاغری !!

 

مامان ملوان زبل

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:6  توسط مهیار & ابولفضل  | 

بی مقدمه

 

برای دیدن عکس های توپ عشقی روی ادامه مطلب کلیک کن

نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:18  توسط مهیار & ابولفضل  | 

ترفند ریجستری

 

 

 

ترفند های ریجستری ۱ و ۲

برای دیدن ترفند ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:23  توسط مهیار & ابولفضل  | 


در دوران جواني شنيدم كه شهري وجود دارد كه مردم آن بر وفق تعاليم كتاب زندگي مي كنند لذا با خود گفتم: خواهم كوشيد تا خود را به آن شهر برسانم تا از بركت آسماني اش بهره مند شوم.
آن شهر دور بود لذا توشه اي كامل فراهم كردم و پس از چهل روز بدان رسيدم و در چهل و يكمين روز وارد آن شدم اما همه ي ساكنينش را يك چشك و يك دست ديدم!
از اين بابت متحير شدم و با خود گفتمك آيا هر كسي كه بخواهد در اين شهر زندگي كند بايد تنها يك چشم و يك دست داشته باشد؟
سپس متوجه شدم كه مردم با تعجب بيشتر از تعجب من به من مي نگرند زيرا آنان باديدن دو چشم و دو دشت من شگفت زده شده بودند!‌
و در حالي كه با يكديگر مشغول گفتگو شدند از آنان پرسيدم: آيا اين همان شهر مقدس نيست كه مردم آن بر وفق تعاليم كتاب زندگي مي كنند؟
گفتند: آري!‌ اين همان شهر است.
پرسيدم: براي شما چه اتفاقي افتاده است؟ چشم و دست راستتان كجاست؟
مردم جهل مرا با مهرباني پاسخ دادند و گفتند: با ما بيا تا بنگري! و سپس مرا به معبدي بردند كه در وسط شهر قرار داشت و چون وارد معبد شدم، انبوهي از چشم ها و دست هاي خشكيده در آنجا ديدم. با تعجب بسيار گفتم: به پروردگارتان سوگندتان مي دهم، اين كدام جلاد خونخواري است كه بر شما شبيخون زده و فرمان بيرون آوردن چشم و بريدن دستهايتان را صادر كرده است؟
همگي با شنيدن اين سخن شگفت زده شدند و بر جهلم افسوس خوردند. آنگاه يكي از آنان كه شخصي سالخورده بود نزديك من شد و گفت: فرزندم! چنين كاري را خودمان كرديم زيرا خداوند ما را بر سلطان شرّ كه در درونمان بود، مسلّط گردانيد!
آنگاه مرا به سوي قربانگاه بزرگي راهنمايي كرد و مردم نيز به دنبال ما آمدند و در آنجا با انگشت به سوي سنگ نوشته اي كه بر بالاي قربانگاه بود، اشاره كرد و از من خواست تا آن را قرائت كنم. من نيز آن را با صدايي بلند خواندم:
«اگر چشم راست، تو را به گناه وادارد آن را از حدقه درآور و از خود دور كن زيرا براي تو بهتر است كه يكي از اعضاي خود را از بين بري تا همه ي جسمت در دوزخ افكنده نشود!
و اگر دست راست، تو را به گناه وادارد آن را قطع كن زيرا براي تو بهتر است كه يكي از اعضايت را از بين بري تا همه جسمت در دوزخ افكنده نشود!»
و چون منظورشان را دريافتم به سوي آنان سر برگرداندم و فرياد زدم: آيا هيچ مرد و زني در ميان شما هست كه دو چشم و دو دست داشته باشد؟
پاسخ دادند و گفتند: نه در ميان ما چنين كسي نيست جز خردسالاني كه هنوز رشد نكردند تا بتوانند كتاب را بخوانند و به سفارشات آن عمل كنند.
و چون از معبد بيرون آمديم با سرعت آن شهر مقدس را ترك كردم زيرا من رشد كرده بودم و مي توانستم آن كتاب را بخوانم
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:41  توسط مهیار & ابولفضل  | 

مـرا از خویش مطـروم مسازید              مرا با کاروان ناله زین شهر مرانید
که کوی هستی و آرامشم هست        به صـحرای جـنـون دیگـر مرانیــدم
دلــی پـــر از شــرار آرزو دارم               لبـی دور از لبانش تشـنـه‌خو دارم
                      ز دست غم هزاران گفتگو دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:34  توسط مهیار & ابولفضل  | 

نشستم گریه کردم

واسه دل خودم

واسه دل تو

واسه غصه ی پاییز

واسه تنهایی میخک توی دفتر شعرم

واسه سر بلندی کاج تو زمستون

واسه پر وانه که سوخت

واسه شمعی که آب شد تا از

قطره هاش یاد بگیرن که :

سوختن یک طرفه هم می تونه باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:27  توسط مهیار & ابولفضل  | 

اشك ميريزم               

 

بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن...

اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...

لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد...

دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...

سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی٬می گذارم!

غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...

بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم...

اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:24  توسط مهیار & ابولفضل  | 

 آن دم که با تو  ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

برگزیده از وبلاگ : یک سبد آواز نو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:19  توسط مهیار & ابولفضل  | 

به نام عشق

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:7  توسط مهیار & ابولفضل  | 

                               

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   ۲

کارو

شکست سکوت




طبال بزن ، بزن که نابود شدم

برتار غروب زندگی پود شدم

عمرم همه رفت خفته در کوره ی مرگ

آتش زده استخوان بی دود شدم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:37  توسط مهیار & ابولفضل  |